p24
مینهو بدونِ معطلی او را از روی زمین بلند کرد. یونا، با چشمانِ نیمهباز و بیحال، زیرِ گوشِ مینهو نجوا کرد: «کجا… کجا میریم؟»مینهو قدمهایش را به سمتِ ورودیِ عمارت تنظیم کرد و گفت: «هرجا که تو بخوای، پرنسس. فقط قراره از اینجا دور بشیم.»واردِ هال شدند. مینهو یونا را به آرامی روی کاناپهی راحتی گذاشت و با عجله به اتاقش رفت. لحظهای بعد، با یک سویشرتِ نرم و بزرگ برگشت و آن را تنِ یونا کرد. وقتی یونا را دوباره در آغوش گرفت، او آنقدر ضعیف شده بود که سرش روی شانهی مینهو رها شد. آنها بدونِ توجه به بنگچان که هنوز در گوشهای از هال به فکر فرو رفته بود، از خانه خارج شدند.داخلِ ماشین، گرمایِ بخاریِ ملایم، یونا را کمی آرامتر کرد. مینهو ماشین را به سمتِ یک رستورانِ دنج و خلوت راند. وقتی جلوی رستوران ترمز کرد، یونا با صدایی خوابآلود اعتراض کرد: «من گرسنهم نیست… نمیخوام چیزی بخورم.»مینهو به سمتِ او چرخید و کمربندِ ایمنیاش را باز کرد. نگاهش جدی بود اما چشمانش از عشق میدرخشید: «دیوونهبازی درنیار یونا. معدهت داره التماس میکنه، چطور میتونی بگی نمیخوام؟»مینهو آهی کشید و با ملایمت بینیِ یونا را لمس کرد: «. قول میدم اگه یه کاسه بخوری، هر چند تا که بخوای برات میخرم. باشه؟»یونا با چشمانی براق ادامه داد«حتی بستنی؟»مینهو با یه لبخند گرم در جوابش گفت«اره حتی بستنی»در رستوران، مینهو یونا را کنارِ پنجره نشاند. وقتی پیشخدمت ظرفِ سوپ را آورد، مینهو متوجه شد که دستانِ یونا به شکلِ غیرقابلکنترلی میلرزند. قاشق در دستش تاب میخورد. مینهو بیدرنگ قاشق را از دستش گرفت، آن را فوت کرد و نزدیکِ لبهایِ یونا برد. «دهنتو باز کن، پرنسس.» یونا، مثلِ کودکی که کاملاً تسلیمِ مراقبتهایِ برادرش باشد، اطاعت کرد. او فقط نصفِ کاسه را خورد و دوباره به صندلی تکیه داد.موقع برگشت ساعت حدود دو نصف شب بود سوارِ ماشین که شدند، مینهو به سمتِ بستنیفروشیِ مورد علاقه یونا رفت. اما تا به مقصد برسند، یونا در سکوتِ ماشین، در میانِ گرمایِ سویشرتِ مینهو، به خوابِ عمیقی فرو رفت. مینهو کنارِ بستنیفروشی پارک کرد. دلش نیامد او را بیدار کند. خودش پیاده شد و ظرفِ بستنیِ موردِ علاقهی یونا را خرید و رویِ صندلیِ عقب گذاشت تا برایِ فردا صبح آماده باشد
- ۱۵۹
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط